تبليغاتX
هویت پنهان

هویت پنهان

...

همه جای دنیا افرادی مثل من آزادند و میتوانند آزادانه موقعیت وجنسیتشان را فریاد بزنند .هیچ وقت یادم نمی رود اون یک ماهی که پاتایا ی تایلند بودم. در تایلند افراد دوجنسیتی از انواع مختلف و خیلی زیاد وجود دارد و آزادانه کلوپ دارند ،شغل دارند ،زندگی دارند،ازدواج دارند و عمل جراحی مخصوص،این تازه در یک کشور آسیایی از انواع با درامد سطح پایین هست حالا شما فکرش را بکنید ،در اروپا و امریکا چه امکاناتی وجود دارد.

در پاتایا با هر کسی صحبت میکردم واقعا نمی توانستم تشخیص بدم جنسیتش چیست.اکثرا متفاوت با ظاهرشان جنسیت داشتند و آزادانه و هر جور که دلشان می خواست لباس می پوشیدند.

اما تنهایی می ترسم بروم و در پاتایا یا بانکوک زندگی کنم ،کاش می توانستم بروم.اینجا حتی نمی توانم آزادانه حرف دلم را بزنم و با دوستان هم مسلک خودم آشنا شوم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 10:16  توسط نسترن  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 9:57  توسط نسترن  | 

شمیم

دلم می خواد خیلی چیزا بنویسم خاطره ،داستان ،اما میترسم اینجارو ببندن ،نمیخوام دفتر خاطراتم ،کلبه تنهایی دلم بلاک بشه،اکثر دوستای من دختر هستن چون از اونا آزاری بهم نمیرسه باهاشون عین درست خواهر و برادر میمونم نمی تونم به هیچکدوم وضعیتم رو بگم آخه میدونین تو عرف جامعه ما هنوز خیلی چیزا جا نیوفتاده ،کافی لب باز کنم همشون تردم میکنن .یه زمانی اگه یه پسر ابرو بر میداشت شاید میکشتنش مخصوصا بعد انقلاب این چیزا هم زیاد ارتباطی با دین نداره کلا عرف جامعه نمی پذیره ،اما الان اکثر مجریهای تلوزیون و حتی بازیگرها همه زیر ابرو بر میدارن البته منظورم آقایونه و خیلی عادی شده ؛ وضعیت افرادی مثل من احتیاج به زمان داره تا تو جامعه ما جا بیوفته .
ما باید یاد بگیریم واقعیات رو هر چند تلخ بپذیریم و دنبال راه چاره برای اون باشیم .

متاسفانه یکی از دوستام به نام شمیم بدجوری بهم وابسطه شده نمیدونم چیکار کنم ،هر چقدر من کم محلی میکنم اون بیشتر نزدیک میشه دیگه درمونده شدم ،راستش من هیچ احساسی بهش ندارم میتونم باهاش دوست بمونم اما اون تو فکرش چیزای دیگه ای میگذره،دلم میخواد فریاد بزنم بهش بگم بابا منم از جنس خودتم اما نمیتونم ،به نظر شما چیکار کنم ازش جدا شم؟آخه چجوری ؟بهم بگم قضیه چیه ؟...وای خدای من کمکم کن.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 12:25  توسط نسترن  | 

هر چی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم ؛فقط همه کسایی رو که با من همدردی کردن از صمیم دلم میبوسم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 19:23  توسط نسترن  | 

تن بد ترکیب من

 

کاش دنیا جور دیگر بود

خدا قدری مهربانتر بود

کاش تصمیم رفتن با من بود

آورده شدم به این دنیا به اذن خدا و پدر و مادر

میبرندم هر زمان که خواهند

در این دنیا همدمی ندارم

جز تنهایی

نگاه همه سنگین است و چندش آور

حرفها پر از کینه و نیرنگ

از ترس طعمه شدن در لانه میمانم

اگر خدا فقط اشاره ای کند دوان دوان خواهم رفت

از این تن باید گذشت

به ابدیت رسیدن تنها آرزومه

باید از قفس تن رها شوم

تنم را به خاک می سپارم

این تنها راهه....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:17  توسط نسترن  | 

هویت پنهان

خدا می دونه تو این سالهای زندگیم چقدر سختی کشیدم تا کسی پی به هویت من نبره ؛تو اون سالهای دانشگاه یادمه بخاطر چهره دخترونه ای که داشتم درد سر های زیادی رو تحمل می کردم و تحت شدید ترین فشار های روحی و روانی من خلق و خوی دخترانه داشتم و حتی از نظر جسمانی نقاطی خاص در من بود وتا قبل از این که عمل کنم به سختی خودم رو در مقابل تمایل شدید به پسر ها کنترل میکردم .انگار من موجودی بودم با دو شخصیت و پیچیدگی های زیادی در خود احساس میکردم.گاها کاملا دختر میشدم و در برخی موارد یک پسری خشن ؛از همون اوایل بچگی به وضوح ر تمامی فعالیتهای ورزشی کم میاوردم و در دعوا ها حسابی کتک می خوردم .اما هرگز نمی توانستم قبول کنم که درصد بالاتری از وجود من رفتاری دخترانه است ولی هیچ وقت جرعت نمیکردم به نزدیک ترین دوستانم چیزی بگم!

خیلی گوشه گیر شده بودم آرزو میکردم مادرم اینها به مسافرت یا مهمتنی برن و من در خلوت خودم به درون خودم برم و اون خود واقعیم رو آشکار کنم .

تو دانشگاه همیشه بچه ها اذیتم میکردن یادمه وقتی مجبور شدم با دو نفر از دوستام هم خونه بشم تا سه ماه چقدر آزارم دادن تازه دوستای دیگشون رو هم میاوردن در آخر مجبور شدم به تنهایی در یکی از محله های پر از خلاف کار شهر یه اطاق اجاره کنم تا قدری راحت باشم .

اما دردسرهای بیشتری به سراغم اومد ؛با خصوصیاتی که من داشتم و با 18 سال سن هر شب از ترس ساعت 9 میخوابیدم وقتی هم میرفتم تا دانشکده و بر میگشتم تو مسیر میافتادن دنبالم و با هزار ترفند میخواستن من رو اذیتم کنن.

با همه این مشکلات هیچ وقت حتی با یک روانشناس نتونستم این مسئله رو درمیان بگذارم تا اینکه تصمیم گرفتم خاطراتم رو اینجا بنویسم تا بلکه اینجوری دلم آروم بشه .

کاش اینقدر تنها نبودم .

کاش میتونستم حداقل با یه نفر راحت حرفم رو بزنم تا از زیر این همه فشار بیرون بیام.

کاش میتونستم خودم رو راحت کنم تا دیگه اینقدر ضجر نکشم...
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 2:3  توسط نسترن  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 20:48  توسط نسترن  |